ترنم دلتنگی

 
ترنم دلتنگی
 
 

 
گم کرده ام تو را
نیستی

و من خوب می دانم

این دل گرفته هر چقدر هم ببارد

نه خزان تنهایی ام

                 می شود بهار

نه لوت سینه ام

                        لاله زار

و  نه یأس واژه های ذهنم 

                             یاس سپید!

اما

بغض می شوم

ببارم

شاید به کنج آسمان دلم

                              پیدا شوی

                                             رنگین کمانم!

نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه 9 تیر 1388 و ساعت 11:46 ق.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 9 تیر 1388 و ساعت 11:50 ق.ظ


چگونه بگویم دوستت می دارم؟

 

بگو چگونه بگویم دوستت می دارم،

وقتی که مردان گر گرفته در بستر

این جمله را به روسپیان کهن سال می گویند؟

وقتی که این کلام پیش از طلوع آدینه به زمزمه تکرار می شود

در گرداب خوی کرده ی بوسه و خواهش!

 

چگونه بگویم دوستت می دارم،

وقتی که کج کلاه رو به مرداب کبود سایه ها

با دستانی گشوده بانگ بر می دارد:

دوستتان می دارم!

وتند باد سیاه هلهله

آسمان را به عفن می کشاند!

وقتی که این آیه قدسی ورد زبان آدمیانی ست

که با قلبی میان دوپا و دشنه ای در کف

کنج دنج کوچه های قهرکنان را می کاوند؟

 

تنها یکی نگاه...

تا این کلام ابدی شود میان ما دوتن

و بشنویمش بی که سخنی بر لب رانده باشیم!

 

«یغما گلرویی»

نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 8 خرداد 1388 و ساعت 01:49 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -


کوه دل میکَنم!منم فرهاد!

می گویند دلت را بکن و برو!...میگویند:نه تو فرهادی و نه او شیرین که سخت باشد کندن

دل و رفتن پی زندگی!...یک جمله می گویند و من هزار جمله فکر میکنم تا ببینم معنی

این یک جمله چیست!..اصلا مگر این زندگی چه هست که من باید دلم را بکنم و بروم پی

او؟...خوب است؟بد است؟زیباست؟ کجاست؟چه هست؟...اصلا هست؟....اصلا گیرم که

بود،هست،چقدر می تواند با ارزش باشد که به خاطرش دلم را بکنم؟....دلم را بکنم که

درونم خون راه می افتد ،متلاشی میشوم...مگر نه اینکه با همین یک دل که می تپد زنده

ایم؟...چرا بکنم؟... با کدام تیشه بکنم دردم نگیرد؟...کندن دل با تیشه ای که نداری ،برای

زندگی که نمیدانی چیست یا کجاست، سخت نیست؟...شاید هم هست...میگویند برای

من!سخت نیست!...سخت نیست چون فرهاد نیستم...چون تو شیرین نیستی!...این را

که راست می گویند تو شیرین نبودی، نیستی!...همیشه تلخی تلخ!...من هم فرهاد

نیستم...نه وعده وصال شیرین را دارم،نه امیدی که شیرین در دلم بکارد...نه راه چاره ای

 به سادگی !کندن کوهی بی جان و نه حتی شیرینی به شیرینی شیرین!....من فرهاد

نیستم...بهتر بگویم فرهاد من نیست...هزار سال هم که کوه بکند من نمیشود!...راست

میگویند کندن دل برای فرهاد شاید سخت باشد اما برای من نیست!...من با همه

تلخی ها،من با همه نا امیدی ها...من با هیچ وعده ای،دروغ حتی،...من بی تو،بدون تو

زنده مانده ام تا دوستت داشته باشم...فرهاد نبودم امیدم را بگیرند،شیرینم را،جا بزنم از

 ادمه شانه خالی کنم!...من فرهادترم!ببین!به او گفتند کوه بکند به من گفتند دل!

 

پ.ن:یه لحظه فکر کردم یه چندتا از دوستای خیلی خوب و دوست داشتنی و مهربون و اینا

توی دلشون به من گفتن ای وروجک اتیشپاره شیطون! از کی تاحالا اسم دختر بچه ها رو

میذارن فرهاد؟!محض اطلاع عموم باید عرض کنم  که توی این دنیایی که تنها غیر

ممکن،غیرممکنه!فرهاد مونث و شیرین مذکر هم ممکنه که وجود داشته باشه!...و نکته

مهم دیگر اینکه نوشته های من کاملا جنبه علمی!!-تخیلی داشته و هیچ ربطی به واقعیت

نداره!(بعضیا یه وقت از داشتن عروس گلی مثل من پشیمون نشنا).....خیر سرم دارم

تمرین نوشتن میکنم اخرش میبینم یه چرکنویس دستمه که به درد هیچکس نمیخوره جز

اونایی که کاغذ باطـــــلــــــه،روزنـــــامـــــه،مفرغ،نون خشــــک میـــــــــــــــــخریــــــــــــــــــم

نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 و ساعت 12:15 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 و ساعت 02:47 ب.ظ


دَوَران!

اسب سپید من
مهربان و رام است
اسب سپید من
چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آه آه آه

یال سپید اسبم روشنایی راه است
چشم سیاه اسبم چون حفره های ماه است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آه آه آه

هر جا که خسته هستم یا غرق حسرتم
پابند مهربانی اش حتی در غربتم
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آه آه آه

آن کس که دست من را در دستش می فشرد
مرا به دست غم داد
به فراموشی سپرد
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آه آه آه

اسب سپید من
مهربان و رام است
اسب سپید من
چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آه آه آه

 

4-5 سال پیش........یه شب خوب بهاری....دلهای گرفته....صدای آواز بچه ها توی اتوبوس

 تو جاده های شمال....ای دریغ از هر چه دادم برای دوست/اسب خوبم اسب خوبم رفیقم

اوست/آه آه آه ...دفترچه خاطرت...دست خط من به رسم یادگاری برای چند دوست...

پروردگــارا /به من ارامش ده/تا بپذیــــــرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم/دلــیـــــــــری ده/

تا تغییر دهم ان چه را که می توانم تغییر دهم/بیــــــنــــــش ده/ تــــــا تفـــــــــاوت ایـــــــــن

دو را بــدانـــــم/فــهـــــم ده/تا متوقع نباشم دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند...

 

4-5 سال بعد از 4-5 سال پیش...یه شب خوب بهاری...یه دل گرفته ...صدای فریدون فرخزاد

 که از نوار کاستی با نوار چسب خورده پخش میشه:....ای دریغ از هر چه دادم برای

دوست/اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست/آه آه آه...یه دفترچه خاطرات...دست خط

من به رسم  یادگاری برای چند دوست...

پروردگـــــــــــــــــــ ــــــــــارا
به من ارامش ده
تا بپذیــــــرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلــیـــــــــری ده
تا تغییر دهم ان چه را که می توانم تغییر دهم
بیــــــنــــــش ده
تــــــا تفـــــــــاوت ایـــــــــن دو را بــــــدانـــــم
فــهـــــــــــــم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند
 
 
این زمین چقدر میخواد بچرخه وتکرار بشه!....از این همه تکرار خسته ام خدایا....به زمینت
 
 بگو از اونجایی که گذشته دیگه نگذره!....
نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 و ساعت 11:39 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388 و ساعت 12:24 ق.ظ


ترانه ی درخواستی!

در ازدحام کوچه های بی گفت وگو

                                             گم شده ام

بی فانوس راه

آسمان پرستاره

بی تبسم نگاه

***

 

اگر برایم دعا کنی

به رویم لبخند بزنی

و با من

         حرف

                حرف

                       حرف...

اگر با من حرف بزنی

                   پیدامی شوم!

                                                             « رضا کاظمی »

 

پ.ن1: تقدیم به تو که حرفهات ترانه است !تو که وقتی برایم دعا میکنی،به رویم لبخند

 میزنی و با من حرف ...حرف ....حرف میزنی،من گم شده تو ازدحام کوچه های

بی گفت و گو پیدا میشم!....تقدیم به فرشته بی بالی که تو لحظه های دلتنگیم پیداش

میشه!برا تو که حرفات ترانه است!

پ.ن خصوصی:خب چیکار کنم خودم بلد نبودم برات شعر بگم ،شعر یه شاعر خوب رو

 کش رفتم و نوشتم برات.قبوله؟

پ.ن خصوصی 2:گاهی آدم فکر میکنه داره کسی رو خوشحال میکنه!با ذوق و شوق

همه تلاششو میکنه تا یه لبخند هرچند کوچیک رو لبهای کسی بنشونه!این حس خیلی

خوبیه!...اما نمیدونی چه حس بدیه وقتی ......

نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 11 اردیبهشت 1388 و ساعت 08:36 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 و ساعت 10:44 ب.ظ


دست خسته مرامثل کودکی بگیر...با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

" کمترین عدم یقین حتا در ناچیزترین امور،همیشه مایه دلنگرانی است"

                                                                               « فرانتس کافکا »

 

1)نمیدونم شاید خیلی مسخره است که هنوز فکر میکنم چیزی رو که پدرم می تونه

 ببینه من نمی تونم!...

شاید مسخره است که من احساس میکنم همه زندگیم شبیه یه خواب موقته که نباید

زیاد با اتفاقات خوب و بدی که توش میفته خوشحال یا ناراحت بشم!...

شاید خیلی مسخره است که خوابهای بد و خوبی که هر شب میبینم مهمترین موضوع

ساعتهای خوش زندگیم میشن!...

شاید خیلی مسخره است که من یک روز احساس میکنم هیچ کس،هیچ کس رو بین

 این همه سایه دوست ندارم و یک روز دیگه احساس میکنم عاشق همه آدمهایی هستم

 که میشناسم اما نمیشناسمشون!

شاید خیلی مسخره است که هر روز به اوج نا امیدی میرسم و اونجا داد میزنم : " اگه

خدا بخواد نفعی به تو برسونه دنیا نمیتونه جلوش وایسته! اگه بخواد ضررت برسونه دنیا

نمیتونه جلوشو بگیره! "1

شاید خیلی مسخره است که اون بالا داد میزنم: "خدایا،به تو پناه می برم از چیزی که از

تو بخوام که در موردش  هیچی نمیدونم "2 

داد میزنمو از اونجا پرت میشم توی دره زندگی ،وسط گلهای زرد و یکدست امیدش!

شاید خیلی مسخره است که من هنوز دست خدا رو احساس میکنم وقتی میاد و

مهره های سیاه و سفید  رو ،آدماشو ،جابه جا میکنه و توی شطرنج زندگی منو مات

خودش میکنه!!!

نمیدونم شاید خیلی مسخره است!...شاید خیلی مسخره است که من در مورد

هیچی مطمئن نیستم و همیشه نگرانم!!...نمیدونم شاید نوشتن اینها هم مسخره است!

نمیدونم....نمیدونم...

2)یک فاجعه ساده!

دوتا تار موی سفید لای موهام پیدا کردم!


1.سوره یونس،آیه 107

2.سوره هود،آیه47

3.عنوان از قیصر امین پور

 

نوشته شده توسط قاصدک در شنبه 5 اردیبهشت 1388 و ساعت 10:20 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ شنبه 5 اردیبهشت 1388 و ساعت 10:56 ب.ظ


باور بهار!

سلام

می گفتند بعد از زمستون،بهار میاد...وقتی بیاد زندگی رو ،زنده شدن رو نشونت میده...

زمستونی نبود پشت پنجره اتاقم، وقتی بهار اومد...شکوفه درخت آلو بود و کفتر روی

تخم نشسته ای که لابد میخواست زنده شدن،زنده کردن،زندگی رو نشونم بده!....

بهار بود و حس نو شدن!حس رفتن به یه دنیای دیگه...داشت کم کم باورم می شد که

 میشه باور کرد بعد از هر زمستونی بهاری هست!...چیزی به باور ناباورانه ها نمونده بود

که صداشو از پشت پنجره اتاقم شنیدم...بغبغوی بهار نبود و بوی شکوفه های سفید آلو!

صدای پر از خراش و سوز بچه گربه ای به قدو قواره یه موش چاق و چله بود که مادرش به

دندونش گرفته بود و توی حیاط میون آشفته حالی و سرگردونی گز میکرد!...یه گوشه

تاریک وساکت می تونست دالون بهشت باشه برای آواره ای که 2تاپاره تنشو به دندون

 گرفته بود و صدای ضجه هاشونو میشنید...یه قوطی کوچیک و چندتا تکه موکت کهنه

و وارفته چیزی نبود که بتونم ازشون دریغ کنم...توی خونه جدیدشون که آروم گرفتند

 هنوز فکر میکردم بهار قاصد بودنه و نو شدن...قاصد تولد و زندگی!...

وقتی نبودم رفته بود...دیده بودند که یکی از بچه گربه ها رو به دندون گرفته و رفته...

صدای بچه گربه فراموش شده خواب رو از چشمهای خیس خونه فراری داده بود...

میگفتند میاد...مادر که بچه شو فراموش نمیکنه...برمیگرده...تا شب برمیگرده...

مادره....مادر...بر میگرده!...

بر نگشت!.....خندیدم...خندیدم به دنیایی که حتی نمیشه مادر بودن مادرهاشو باور

کرد...

 

صدای قاه قاه خنده های من بود وناله های بچه گربه ی گرسنه ی فراموش شده،وقتی

شب 24 فرودین برف اومد و نشست روی شکوفه های آلو  و خونه کفتر زندگی نشان

 منو سرد سرد سرد کرد!

 

پ.ن خصوصی:

گفتی بخندم به افتخار خودم!

خندیدم!

آسمان به حال من گریست!

 

نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه 25 فروردین 1388 و ساعت 07:46 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 25 فروردین 1388 و ساعت 08:38 ب.ظ


نمیدونم

نمی دونم چرا زندگی، هیچ وقت نمیذاره آدم زندگیشو بکنه!

دلم میخواد بخوابم و وقتی بیدار بشم که همه چی به خیر و خوشی تموم شده...نمیدونم

شاید هم شروع شده....نمی دونم!

نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 21 فروردین 1388 و ساعت 12:44 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -