هر روز بهم سلام میکنیم.........احمقانه بهم لبخند میزنیم.....از کلاهبرداری پسر از پدر
میگوییم.....از نابرادری برادر با برادر.......حرف، حرف، حرف میزنیم.....هر روز که میگذرد
انگار کتاب مسخ کافکا را ورق میزنم........به لرزه می افتم از گربه سان وحشتناک روی
نرده ها که کسی محلش نمی گذارد...که من میبینمش تنها......من از این تنهایی
زیبا، می ترسم!
نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 14 اسفند 1388 و ساعت 08:39 ب.ظ
[+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت
-
" هزگز نبودن به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست "
نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه 5 اسفند 1388 و ساعت 07:53 ب.ظ
[+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت
-
سنگ هم که باشد
زنده میشود
گل میدهد
که نگاهت آغاز زندگیست.
نترس از سختی سنگ،
ببار!
ببار بارانم!

نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 16 بهمن 1388 و ساعت 05:43 ب.ظ
[+]
ویرایش شده در تاریخ چهارشنبه 21 بهمن 1388 و ساعت
06:50 ب.ظ
همیشه همین طور بوده....وقتی
چیزی که نباید ، وارد تنم میشود یک
جای بدنم شروع میکند به نالیدن...درد می
آید...گاهی هم سوزش و
گاهی هم همه اینها همراه با تب ولرز!و یک عالمه نشانه ی دیگر....کلا
سیستم وجود آدمها همین
است...آلارم کارگذاشته اند توی تنمان که
بفهمیم یک چیز نبایدی، وارد تنمان شده و دارد
همینطور برای خودش
میچرخد!...که باید یک فکری به حالش بکنی وبندازیش بیرون که اگرنکنی
خانه خراب میشوی!...
لرز میگیرد دلم...تب
میکنم...گر میگیرد گونه هایم...لبهایم میسوزد از فشار
دندانهایم وقتی از چشمهای تو سرازیر
میشود میریزد توی دلم ....دلم را
قلقلک میدهد....لبم را به خنده وا میکند.....دندانم را میفشارد بر لبم که
نشود که نبینی....که
دلم را ضعف میبرد این حس نباید اسم ندار!!!!!!!!
پ.ن: بچه بودم زیاد مسموم
میشدم...از اون شبهایی که زیر سرم بودم
چیزی جز اون خواب عمیق پر از آرامش بعد از کلی استفراغ و شکم درد
یادم نمیاد....تازه
به این نتیجه رسیدم که کلی حس شیرین و
اسم ندار و
نباید! وجود داره که من حسش نکردم!
نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 2 بهمن 1388 و ساعت 12:10 ب.ظ
[+]
ویرایش شده در تاریخ جمعه 2 بهمن 1388 و ساعت
12:45 ب.ظ
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر ، زیر بال توست
من، ولی همیشه دیر کرده ام!
تو به موقع می رسی و من،
سالهاست دیر کرده ام...
خوش به حال تو که می پری
راستی چرا
دوست قدیمی ات - درخت را-
با خودت نمی بری؟
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست
هیچکس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار...
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود
میوه ام،
سیب سرخ آفتاب
برگهای تازه ام
ورق ورق نور ناب
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
من همیشه
خواب دیده ام، ولی...
راستی، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگر چه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست...
(عرفان نظرآهاری)
نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه 14 دی 1388 و ساعت 10:28 ب.ظ
[+]
ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 15 دی 1388 و ساعت
03:33 ب.ظ

"من تو را ای عشق از کف داده ام
هم خودم را هم تو را گم کرده ام
آن من عاشق،آن من دیوانه را
من نمیدانم کجا گم کرده ام
من نشانی های خود را میدهم
یک نفر باید مرا پیدا کند
یک نفر باید که با طوفان عشق
برکه خشکیده را دریا کند"
نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 4 دی 1388 و ساعت 11:57 ب.ظ
[+]
ویرایش شده در تاریخ شنبه 5 دی 1388 و ساعت
01:01 ق.ظ

1)
« - دلیلی ندارد کسی بار تو را حس کند.زندگی تو در همین تنهایی توست!تو خودت
هم بار کسی را نکشیده ای، آن که برداشته ای، فقط و فقط بار خودت بوده...همین!
با اندوه گفتم: آرزوی من یکتایی بود، نه تنهایی...
- یکتایی با تنهایی یکی است.امروز ظهر در آفتاب خوابیده بودی.تا حالا به خورشید
فکر کرده ای؟ تا حالا دلت برایش سوخته؟ او هم فقط یکی است، یکتا بزرگ، نیرومند،
نفوذ ناپذیر، در ک نشدنی...اما تنها! شاید با ماه صحبت کرده باشی، اما با خورشید
نمیتوانی چیزی بگویی! برای این که با کسی از دل و جان صحبت کنی، باید به او نگاه
کنی، و ادم نمی تواند به خورشید نگاه کند!...اما به ماه میتواند.ماه هم یکتاست، اما
فروتن است. میداند زیباست و میداند آبله روست.می داند یگانه شب است و می داند
تنهاست.می داند نورش از خورشید است و می داند فرمانروای شب است.مهربان
است.ستاره ها را می شناسد و زمین را می بیند.برای همین است که شب،
هرچه در زمین است، به طرف او کشیده میشود.ماه را دوست داریم، اما به
خورشید احترام میگذاریم
- آیا باید این رنج ابدی را پذیرفت؟آیا خورشید و ماه رستگارند؟شادند؟در چرخش
همیشگی دور یک دایره و در این میان، اندکی از نورشان را به دیگران بخشیدن، و
بزرگ و گرامی داشته شدن یا دوست داشته شدن، تنها بودن در اوج یکتایی و یکتا
بودن در ژرفای تنهایی؟آیا این ها رستگاری است؟راهی نیست؟
-نمیدانم
-من هم مثل آدم های دیگر رنج کشیده ام و زخم خورده ام.نه بیشتر از آنها.اما
همیشه سعی کرده ام به قصه ی رنجشان گوش بدهم.همیشه در من پناهگاهی
برای گریه پیدا کرده اند. اما هیچ وقت در آغوش من نخندیده اند.زمان شادی تشکر
میکنند.اما نخندیده اند.پشیمان نیستم. از این هم لذت برده ام. اما مگر من آرزوی
گریه نداشته ام؟مگر من آغوشی برای گریه یا خنده نخواسته ام؟مگر من آرزو
نداشته ام که کسی نگرانم باشد؟
-این راهی است که خودت انتخاب کرده ای!مگر آنها که محبت تو را دیده اند،
پشتیبان تو هستند؟
-میدانم اما انها فقط احترام میگذارند.مهر نمیورزند. حتا به خدایی که میپرستند
مهرنمی ورزند، فقط به او احترام می گذارند یا از او میترسند...بگذریم وقت غروب است!
-دستش را روی دستم گذاشت و گفت: نه!صبر کن! همینجا نگه دار!
ترمز کردم.
-چرا نمی آیی در بغل من گریه کنی؟انتظاری از تو ندارم،بیا گریه کن!
- نه!این طوری نه!فقط اضطرابم را بیشتر میکند، نمیتوانم...
دوباره ماشین را راه انداختم. همان طور که دستش روی دست مانده بود،
با مهربانی پرسید:چرا این قدر به گریه احتیاج داری؟
- آدمی که نتواند گریه کند،نمیتواند بخندد و آدمی که نتواند بخندد، نمیتواند بمیرد....»
«اندوه ماه-آرش حجازی»
2)
گاهی آدم دلش بهانه های کودکی را میخواهد...گاهی دلش تنگ می شود برای
گریه های یواشکی در آغوش رفیق نرم و همیشگی شبهای تنهایی!...بالش!!...
دلش تنگ میشود برای گریه های یواشکی برای عروسکی که بابا وعده خریدنش را
میداد وقتی واکسن میخواستند فرو کنند توی پوست لطیفش!...برای دردی که زیر
جلد روحش فرو میکردند تا مقاوم شود در مقابل دردهای بزرگتر!...برای عروسکی
که جایزه بابا بود وقتی که درد کشیدن را یاد میگرفتی!...جایزه ای که هیچ وقت نمی
گرفتی...نمیگرفتی که یاد بگیری درد، گریه کردن میخواهد نه خندیدن!...نه ...که
بفهمی درد را در مقابل گریه های با ارزش باید تحمل کرد، نه در مقابل خندیدن
از شادی داشتن عروسکی بی جان و پلاستیکی!دلش تنگ میشود برای بالش سفیدی که همیشه یک لک زرد رنگ وسطش بود..
لکه ای که وقتی مامان صبح ها میدید ساکت میشد و به فکر فرو میرفت....
دلم گریه میخواهد امشب...از آن گریه های بچگانه یواشکی و زلال!...بزرگ شده ام
که نمیگذارم رنگ پارچه رو بالشی ام سفید باشد...
نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 27 آذر 1388 و ساعت 10:51 ب.ظ
[+]
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 30 آذر 1388 و ساعت
12:12 ق.ظ
به دنیا میایم که زندگی کنیم....زندگی میکنیم که بمیریم....به دنیا میایم که بمیریم!!!
دلم میخواد روزهای عمرم زودتر تموم بشن تا برسم به تهش...به اونجا که قراره بالاخره یه
روزی برسیم....روزهایی که خوش میگذره معمولا کوتاه تر از روزهایی هستن که بد
میگذره!...واسه همین میخندم....زیاد میخندم....شادم....شادی میکنم...خوبم...
خوب زندگی میکنم....شاید این روزا تندتر بگذرن!
نوشته شده توسط قاصدک در شنبه 21 آذر 1388 و ساعت 12:56 ق.ظ
[+]
ویرایش شده در تاریخ شنبه 21 آذر 1388 و ساعت
01:53 ق.ظ